به نام دوست
شاعر نيستم و از صناعت شعري چيزي نمي دانم اما کودکانه در کنار مردي بزرگ به راه افتاده ام ونمي دانم كه آيا راه رفتن خواهم آموخت يا تلاشم بي جاست.
در دنياي صنعت نسخه برداري از صنعت ديگران رواج پيدا کرده است و برخي از همين راه پيشرفت نموده اند. در ابتداي کار با گرفتن فال از خود حافظ جويا شدم که آيا اين کار را انجام دهم يا نه و او چندان دل خوش نداشت و روي خوش نشان نداد.اماپس از مدتي براي بار دوم شرائطي گذاشته و باز اين کار را تکرار کردم که حافظ استقبال کرد من نيز با خود گفتم حال که او استقبال کرد اضافه بر شرائط قبلي در پايان هر غزل و قبل از آنکه نام خود را بياورم از آن بزرگوار ياد خواهم کردو نام او را در پايان هر غزل مي آورم .بنابراين در آخر هر غزل نام او را خواهيد يافت. اين کار از اواسط سال 1386 شروع شد و تا کنون ادامه دارد اميد است جمله اي از اين گفتارها مورد استفاده ديگران قرار گيرد.
البته در حالي اين كار را انجام دادم كه واقعا از وزن شعر هم خبري ندارم بلي:
حافظ تو برده اي گوي فصاحت زهر كسي
نصري نموده توسل، خبر از وزن هم نداشت
ياد آوري - قبل از آنکه خواننده محترم به سراغ غزل ها برود لازم است چند نکته را يادآوري نمايم.
1- در اشعار حافظ مفاهيم عرفاني زيادي ديده مي شود که بر حسب توان خواننده قابل تفسير مي باشد. گرچه اين کلمات در گفته هاي زير نيز آمده اند، ولي هيچ ادعائي نيست که همان مفاهيم مورد نظر حافظ بوده ويا اين نگارنده به اعماق مفاهيم عرفاني پي برده وآنها را بکار گرفته است.
2-خواننده محترم تا نتواند وزن شعر را پيدا کند به معني آن پي نخواهد برد بنابراين لازم است گاهي چند نوبت يک بيت خوانده شود آنگاه معني شعر آشکار خواهد شد.
3- براي آنکه خواننده بتواند بيابد که هر يک از اين غزل ها از کدام غزل حافظ گرفته شده است دو بيت اول غزل حافظ آمده است. بطور مسلم اگر خواننده هم زمان غزل حافظ را نيز در دست داشته باشد به معني و مفهوم هر دو بهتر پي خواهد برد.
4- غزل هاكه در اينجا آمده است ترتيب خاصي ندارند اميد است بعدها مرتب شوند.
5- شماره صفحه مندرج در پايين اشعار حافظ برگرفته از ديوان حافظ- با مقدمه دکتر سيد محمد رضا جلالي نائيني، ناشر حسين خسروي و شرکت افست، 1372- مي باشد.
تفاوت ديدگاهي
اگر گاهي در نوع نگاه به جهان در دو ديدگاه تفاوتهايي مشاهده مي شود قصد تخريب شخصيت بزرگوارحافظ نيست چرا که حدود 8 قرن تفاوت در موقعيت زماني و شرايط زيستي اين اختلاف را مي طلبد و چه بسا عنوان حافظ را بکار بردن تاختن به نگاه کساني است که هنوز در قرون گذشته زيست مي کنند.
بنابراين شخص يا شخصيت حافظ عزيز مورد نظر نيست بلکه استعارهواشاره به يك فرهنگ است است.
براي نمونه وقتي گفته مي شود:
بيا و حالي حافظ کن تو اي معشوق
که نصر، جهانش نبوده کهنه پيرهنم
در اين بيت استعاره از نام حافظ يک نوع ديدگاهي است كه امروز بخشي از فرهنگ ما را فرا گرفته واين زندگي را كهنه پيرهن مي داند كه بايد بدور انداخت .اگر اين نگرش راهبانه حتي در وجود خواجه شكل گرفته است آن ديدگاه را محصول دو جريان مي توان دانست. جريان اول هجوم فرهنگ رياضت هندي است که در دوران غزنويان بسوي ايران سرازير شد و در دوران حافظ رواج فراوان يافت كه جلوه اين فرهنگ را در غزليات حافظ نيز مي توان يافت.
جريان دوم اين که در نتيجه تهاجم مغول به ايران و کشتارهاي فراوان آنها روان ايراني بسوي تصوف سوق پيدا کرد و حافظ بزرگ نيز براي کاستن از آلام مردم همان راهي را طي کرده است که فلاسفه رواقيون و کلبيون پس از حمله روم به يونان چنان کردند.
راستي هنگامي که به کسي مصيبتي وارد شود غير از نسبت دادن آن مصيبت به تقدير روزگار چه مي توان گفت، در چنان شرائط سخت نيز كه براي مردم كشور ايران بوجود آمده بود حافظ چه سخني غير از اين كه(( عشق آسان نمود اول ولي افتاده مشکل ها)) مي توانست داشته باشد؟
اما پرسش اين است که آيا اين ديدگاه نسخه شفاي امروز ما هم هست؟در حالي كه چين و هندوستان که منشا فرهنگ رياضت بودند خودشان اين نوع فرهنگ را کنار گذاشته اند.آيا ادامه دادن به ياس ناشي از حمله مغول در دل فرهنگ خودمان غلط نيست.
پس بايد تغيير ديدگاه داده و جهان را کهنه پيراهن نديد. چنانچه آرمان حافظ نيز اين بود که(( فلک سقف بشکافيم و طرحي نو در اندازيم)) ولي اين درخواست او کمتر مورد توجه قرار گرفته وبيشتر بسوي رهبانيت حركت كرديم .
بهر حال تفاوت در ديد گاه در برخي غزل ها وجود دارد اما ربطي به عظمت خواجه ندارد. 14/10/87
-1- کجاست
ای نسیم سحری دیده دلدار کجا ست
ره آن خانه نادیده اسرار کجا ست
سنگ خاراو ره تار هراسان در پیش
دیده خفته کجا آن بت عیار کجاست
آنکه رفته سوی دل جای صوابی دارد
در سماوات مگو کعبه ابرار کجاست
آن کس است اهل اطاعت که شجاعت دارد
غل و زنجیر بپا , قاید احرار کجا ست
بر سر عشق, مرا با تو فراوان عهد است
ما کجائیم و دل و دیده بیدار کجاست
باز گوئید به آن
یار و شکوفا سخنش
این کمر خم شده و لحظه دیدار کجاست
سر به سنگ آمده آن جام پر از می پس کو
چشم ما هاله گرفت ناظم هوشیار کجاست
مهر و سجاده و محراب مهیا ست و لیک
عبد بی دل نشود, دیده اخیار کجا ست
حافظ از باد خزان در سخن خویش مترس
نصر غافل تو ببخشا گل بی خار کجاست.
شهریور 1386
2- تنم
سراب دیده دل می شود غبار تنم
چه می شد اگر زین خیال پرده برفکنم
چنین سراب نه بهر چنان حیات انسانیست
بیا به منظر بستان که زارع
چمنم
عیان ببین که ز خاک سیه، سر بر آوردم
خوش آن دمی که آگه به کار خویشتنم
چگونه بگذرم از فضای عالم خاک
که در سراچه خلقت،حال، مرغ این وطنم
چنان که ابر سما آب پاک می بارد
تو هم ببارکه پیشند چین و یا ختنم
جهان پیر و کهن را مبین چو سراب
که رازهاست نهانی به دشت یا دمنم
بیا و حالی صوفی بکن تو ای معشوق
که نصر، این جهانش نبود کهنه پیرهنم
1/6/87
-
-اندازیم-3
بیا شمعی برافروزیم و نوری بر شب اندازیم
کنیم فریاد آزادی اسارت ها براندازیم
اگر ظالم سپاه آرد که خون عاشقان ریزد
من و خونم به او تازیم و او را آتش اندازیم
نوای نینوائی را صدا
اندر فلک ریزیم
سه تار ارغنونی را بدست مطرب اندازیم
چو بر لب خورده چوب نی،مزن صوفی نوائی خوش
نه پا کوبان به رقص آئیم، نه می در ساغر اندازیم
صبا عشق وجود ما ببر
تا درگه شاهد
بود این پویش هستی، ستم ها را براندازیم
یکی با عشق می میرد، یکی در جهل می خسبد
بیا راه سما جوئیم
نظر بر سبزه اندازیم
خدا شهر را اگر خواهی بیا جانا به آگاهی
زمین خاک بشکافیم و پستی ها بر اندازیم
سخندانی حافظ را چه کس فهمیده در شیراز
بیا نصری که تا جان هست حرفی نو در اندازیم
10/5/87
4-دارد
آنکه از محضر دل بوی و نشانی دارد
بوستانیست در چمنش آب روانی دارد
وانکه بر دیده خود پرده کشد همچون شب
چه توان گفت که ناس است و خطائی دارد
چشم و دلها
نبرند خبر از پرده غیب
جالب آن بوده که ذلف تو نشانی دارد
دل من کرده هوس بوسه زنم بر لب دوست
گفت بر سنگ سیه زن کعبه مکانی دارد
چشمه لطف تو بینم همه جا می روید
خم ابروی تو را دیده گمانی دارد
جسم آدم اگر این است که رفته سوی خاک
خوش بر آن دیده ز
افلاک بیانی دارد
نور مسطور تو ریزد به جهان چون باران
این نکته کتابی است که از دوست نشانی دارد
عشق محبوب مرا هست ز تو یاد جمال
حافظ است او و چه مکتوب روانی دارد
چه شود تا رخ مهتاب
تو بیند نصری
جهان تشنه عدلست و
میل به با نی دارد
15 شعبان 87
طلبیم-5
خیز تا از بر مدرسه سوادی طلبیم
به دو زانو نشینیم
و مدادی طلبیم
زاد راه سفر رشد
نداریم
اگر
به شکایت زغم هجر تو دادی طلبیم
جهل پرورده ما گر چه نهان است ولی
به حقیقت زخدا پاک نهادی طلبیم
گلشن باغ ادب بر دل ما باد وزان
شاید از باغ ادب توشه و زادی طلبیم
قصه نام تو را سنگ
دلان نتوان گفت
شاید از قدرت عیسی مدادی طلبیم
ذره ای از هنر خوب تو گل یافت بخود
به دل و دیده، صنم
گفت که شادی طلبیم
پر کنده کاسه مستی سر دنیا زده را
از بر وادی تو راه و نمادی طلبیم
حافظم را نتوان یافت مگر در شیراز
ما به امید رهش, و ان یکادی طلبیم
سر در میکده را چند بیا بی نصری
باش تا بر در بتخانه منادی طلبیم
16/6/87
6- مستی
با صوفیان مگوئید اسرار عقل و هستی
زیرا نمی پذیرند راز خداپرستی
عاقل شو اندرین ره تا جان تو سرآید
یابی تو راه محبوب با فهم درک هستی
دیدی صنم چه ها گفت در محفل خلایق
از دیدگان چه سودت گر خود همی پرستی
محبوب من صفا را، عشقت گرفت مارا
آخر کند سفیدی دیو را برون به پستی
با خلقت تعلم آرام
کی توان بود
در حجره تو زیبد تعلیم رمز هستی
این حرف یافته بودم در نکته ها که گفتی
از دیو ودد چه دیدی جز لاف خود پرستی
عشقت بچشم یاران , خواهد بماند حافظ
اما نصر با نمایش ,
کارش نما پرستی
5/6/87
7- داری
ای که در باغ سماوات تو نا می داری
نوش جان باد که در میکده جامی داری
ای که با عشق و دل یار گذاری همه عمر
حالیا دلشدگان را به غلامی داری
ای شها مورچگان از سر ره می گذرند
چون نبی گونه ز معشوق پیا می داری
موی پر پیچش او مونس جان است ولی
در هوای رخ او صبح
و نه شا می داری
صوت یار از دل شادان خطف می شنوم
بشنوای عاشق اگر میل به هر جامی داری
تا بدرگاه خدا میل خدائیت مباد
کی کند سجده بت، زآنکه مشامی داری
بوی خوش ارشنود از تو اسیری چه کند
تو و این زلف سیه وه که چه دامی داری
ای دعای سحرت مونس حافظ بوده
تو بکن لطف به نصری چو مقامی داری
8/6/87
8- کرد
ببین ظالم ستمها با
که ها کرد
زخون پلک ما سیلی به پا کرد
از این ا شگ دلم بر
گونه افتاد
که بر آزادگان خیلی جفا کرد
سلام و رحمت حق بر حبیبم
که راه لاله ی گلگون بپا کرد
من از این رومیان دیگر
نترسم
چو شهد مرگ را در کامم رها کرد
گر از قدرت حذر کردم خطا بود
خوشا عمری که بی ترس و ریا کرد
صلا بر آن زعیم با درایت
که راه حق پرستان را جدا کرد
نوید حق بداد آن یار عاشق
بشارت داد و با ره آشنا کرد
زهر دل غنچه و گلها بروئید
گلستان را زمین آن با وفا کرد
بشکرانه بگو تو با ملایک
که حافظ حفظ گفتار خدا کرد
چو نصری با خوبریان
نباشد
صفای زندگی باد